پدرم مرا دوست ندارد
مشهد، سال ۱۳۶۵، مدرسه امام حسن عسکری علیه السلام
نوزده ساله بودم. آن روز احمق شدم! خدمت استاد موسوی تربتی رسیدم. عرض کردم: پدرم مرا دوست ندارد. استاد نصیحتم کرد. شهریهام را داد و فرمود: لازم نیست درس بخوانی؛ برو صورت پدرت را ببوس! همان شب از مشهد راه افتادم. صبح خدمت پدر رسیدم و صورت نازنینش را بوسیدم. پدر نمیدانست خداوند مرا در برابر روحی بزرگ نشانده است.
نوزده ساله بودم. آن روز احمق شدم! خدمت استاد موسوی تربتی رسیدم. عرض کردم: پدرم مرا دوست ندارد. استاد نصیحتم کرد. شهریهام را داد و فرمود: لازم نیست درس بخوانی؛ برو صورت پدرت را ببوس! همان شب از مشهد راه افتادم. صبح خدمت پدر رسیدم و صورت نازنینش را بوسیدم. پدر نمیدانست خداوند مرا در برابر روحی بزرگ نشانده است.
+نوشته شده در سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۵:۵۹ ب.ظ توسط اشرفی
|