آن سوی مرز نشسته است. موذیگری میکند تا شما را به جان هم بیندازد. وقتی شما با هم اختلاف کردید تنها میمانید. تنها که ماندید مجبورید به دشمن پناه ببرید. شریعتی میگوید: در جنگهای صلیبی آنها افتادند به جان ما، ما افتادیم به جان هم! فرنگیها هم مثل مغولها! آمدند، سوختند، کشتند، بردند اما نرفتند! گرچه تیر از کمان همی گذرد از کماندار بیند اهل خرد [سعدی]
این سخن یک عارف است. عارف است که عالم را زیبا میبیند. هرکس زیبا زندگی کند زیبا میبیند. پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد [حافظ] سلام بر قلب زینب صبور، سلام بر زبان زینب شکور...
امروز وفات حضرت زینب است. سلام الله علیها! خواب دیدم در مجلسی با حضور مرحوم امام و استاد غفارفام نشستهایم. یکی از آقایان فرمودند: هرکاری که ائمه قادر به انجام آن باشند، علماء هم میتوانند انجام بدهند. امام برخاستند و مجلس را ترک کردند. من خدمت استاد عرض کردم: ظاهرا امام به سخن آقا اعتراض کردند. فرمودند: شما چه میگویید؟ عرض کردم: امام شدن محال است اما خضر شدن محال نیست. فرمودند: سی چهل سال پیش با دومیلیون تومان میتوانستیم بین آزادشهر و گرگان با هم خانه بخریم. شما دومیلیون داشتید؟ عرض کردم سی چهل سال پیش نداشتم اما الان دارم! برچسبها: خواب
+نوشته شده در دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ ساعت ۵:۲۲ ب.ظ توسط اشرفی
|
فرزند صادق آهنگران است. صادق آهنگران بلبل خمینی است. محمدعلی با پدر اختلاف کرد. پدر خطاب به رهبر معظم انقلاب عرض کرد: اشاره کن به من ای نوح آسمانی من/ببین چهها کند این شور جانفشانی من ببین چگونه دهم سر پسر که چیزی نیست/به راه دوست تمام جهان پشیزی نیست فرزندش محمدعلی آهنگران شنید و در جواب پدر عرض کرد: سلام من به تو ای نوح آسمانی من/تویی که پیر شدی در پی جوانی من تو بازماندۀ عصر هزار دستانی/شراب کهنۀ بزم سیاه مستانی من و تو اهل جنوبیم جنگ را دیدهایم/به یک قطار سواریم سنگ را دیدهایم
با پدر اختلاف کرد و از پدر جدا شد. زبونان به مادرش زخم زبان زدند. مادرش گفت: فرزندم با وسوسۀ شما شیاطین دچار لغزش و توهم شد. من و پدرش شب و روز برای دعا میکنیم! چگونه برجهم از چنبر کمانۀ چرخ که نُه فلک همه چوگان و من یکی گویم
شیخ صدوق در علل الشرایع از پیغمبر اکرم نقل میکند که فرمود: من و علی پدران این امتیم. أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ [اینجا] بنابراین علی پدر است و خوارج فرزندان ناخلف! گرد هم جمع شدهاند تا حکم خدا را در بارۀ پدرشان اجرا کنند. میگویند: علی باید توبه کند. لا حُکْمَ إِلاَّ لِلهِ [اینجا] خوارج چه کردند که کارشان به اینجا کشید؟ اللهم اغفر لنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا
علی بزرگتر از آن است که از رنجهای خویش بنالد. برای این است که میبینیم وقتی که در برابر کفر و در برابر شرک و در برابر دشمن رویاروی در احد، در حنین، و در بدر میجنگد، مثل شیر میغرد اما وقتی كه در ميان پيروان خودش قرار میگیرد، در ميان شيعيان خودش میگیرد، در مسجد کوفه خلیفه است و همه شیعیان او پیرامونش حلقه زدهاند، آنجاست که فریادهای علی را میشنویم و آنجاست که با شدت و با خشم و در حال ناتوانی از فشار درد به صورت خودش سیلی میزند. دکتر شریعتی، پیروان علی و ...، بخش ۱، دقیقه ۱۲:۴۰، برداشت آزاد [اینجا] [اینجا]
پدرم مجتهد بود ولی نان آخوندی نخورد. شکر میکرد که آخوندی را دکان نکردم. وکیل بود و وکالت میکرد. آن زمان دادگستری نبود و دعاوی در محاضر حل و فصل میشد. پدرم اولوکیلِ آذربایجان بود. سایر وکلایی که ما میشناسیم شاگران او هستند. [اینجا] به طلاب غیرشاغل، شهریۀ مختصری میدهند تا خسروی مختصری کنند. آقایان طلبه باشند
+نوشته شده در جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۰:۱ ق.ظ توسط اشرفی
|
پیام امام به گورباچف دعوت به اسلام بود اما گورباچف به شوخی گفت: معلوم میشود حضرت امام از ایدئولوژی ما خوشش نمیآید. آیا میشود ما نیز ایشان را به مکتب خود دعوت کنیم؟ [اینجا] گوش خر بفروش و دیگر گوش خر/ کاین سخن را درنیابد گوش خر [1028]
+نوشته شده در جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۲:۱۴ ق.ظ توسط اشرفی
|
دهانش قرص بود. زیر شکنجۀ عراقیها زبان باز نکرد اما خبطی کرد که یک وعده از غذاخوردن با دوستان محروم شد. کسی خرده نگیرد. سطح استاندارد بالا بود. حسنات الابرار سیئات المقربین! غذایش را گرفت و گوشهای نشست. قاشقی در نان فرو کرد و به مطایبه گفت: این به جای دوستان!
+نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴ ساعت ۷:۱۵ ب.ظ توسط اشرفی
|
امویها خشنتر بودند، عباسیها موذیتر! عباسیها یکی از دخترهایشان را به ائمه میچسباندند. بعد میگفتند دامادمان باید کنارمان باشد. با این حیله ائمه را تحت نظر میگرفتند. مرتضی مطهری، آشایی با قرآن، جلد ۱۲، صفحۀ ۲۸، برداشت آزاد [اینجا]
+نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴ ساعت ۲:۸ ب.ظ توسط اشرفی
|
اما پشیمان شد و گریه کرد. حضرت فرمود: به خدا قسم! به فقری مبتلا میشوی که نتوانی جبران کنی و به دردی گرفتار میشوی که نتوانی پنهان کنی! ام فضل ابتدا به قصر معتصم رفت اما طولی نکشید که به مرض سختی مبتلا شد و با همان مرض از دنیا رفت. برادرش جعفر هم که با او همکاری کرده بود در چاه سقوط کرد. میگویم: اگر ام فضل پشیمان شد چرا حضرت نفرین کرد؟ عیون المعجزات، شیخ حسین بن عبدالوهاب، صفحه ۱۲۹، برداشت آزاد [اینجا] اثبات الوصیه، مسعودی، صفحه ۲۲۷، برداشت آزاد [اینجا] و قيل: إِنَّه مَضى مَسْمُوماً و لم يَثْبُتْ بذلك عندی خبر فأشْهَدُ به [ارشاد]